محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

708

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

غرقه شد [ و ذو نواس بمرد . ] و ابرهه بيامد به شهر صنعا و ملك يمن بگرفت و سپاه حبشه را برگماشت به زمين يمن تا به هر شهرى چندان بكشتند كه يمانيان از ايشان كشته بودند ، و به هر شهرى جوى خون برفت ، و مردمان يمن را قهر كرد و ملك بگرفت و ترسايى آشكارا كرد و كليسياها كرد و خلق را از جهودى به ترسايى خواند ، و هر كه اجابت كرد يا جزيت بپذيرفت ، و اگر نه گردن بزد . پس نجاشى پنداشت كه ابرهه خواستهء يمن چيزى به وى فرستد ، نفرستاد . نجاشى را گفتند : او از اطاعت بيرون آمده است و ملك خويشتن را گرفته است . نجاشى نامه كرد و او را باز خواند . ابرهه گفت : من رهى ملكم و اين پادشاهى او را گشادم به سختى و خون ريختن ، و اگر من از ايدر بروم اين پادشاهى از دست ما برود . بايد كه ملك ايدر سپاهى فرستد و كسى كه اين پادشاهى به وى سپارم و خود به حضرت آيم . نجاشى ارياط را بفرستاد ، همان سرهنگ را كه اوّل به يمن فرستاده بود با چهار هزار مرد كه مملكت به دو سپار . و ابرهه را گفته بود كه به درگاه من آى . چون ارياط به يمن آمد ، ابرهه پذيرهء وى شد و گفت : به چه كار آمدى ؟ گفت : بدانكه ملك فرمود كه سپاه و مملكت از تو بستانم و ترا به در ملك فرستم . گفت : پس اگر ندهم چه كنى ؟ گفت : با تو حرب كنم تا من و هر كه با من است كشته شويم . ابرهه گفت : كشتن سپاه چه سود دارد ؟ تو تنها با من بيرون آى هر كه پيروزى يابد مملكت بگيرد . ارياط گفت : روا است . روزى را وعده كردند كه به فلان جاى تنها حرب كنيم ، و اين ابرهه را غلامى بود حبشى مبارز ، نام وى غنود ، و حبشيان همه به حربه جنگ كنند . چون وعدهء حرب آمد ، ابرهه غلام را گفت : چون من با وى به حرب آيم تو به كمين بنشين . پس ناگاه اندر آى و او را حربه‌اى بزن و بكش . اين ابرهه با ارياط به حرب بيرون آمدند ، و هر دو سپاه از دور همى نگريستند ، و آن غلام پنهان شد از پس پشت ارياط . و چون ايشان به حرب ايستادند ، آن غلام ناگاه ارياط را حربتى بزد ، و پيش از آنكه غلام او را بزد ، ارياط ابرهه را حربتى بزد بر سر ، و بر سرش خود بود آهنين ، آن حربت مر آن